گفتگوی زندگی و مرگ
زندگی به مرگ گفت: « چرا آمدن تو رفتن من است؟ چرا خنده تو گریه من
است؟»
مرگ حرفی نزد!
زندگی دوباره گفت: « من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه. من با بودنم
زندگی می بخشم و تو نیستی.»
مرگ ساکت بود !
زندگی گفت: « رابطه من و تو احمقانه است! زنده کجا، گور کجا؟ دخمه کجا،
نور کجا؟ غصه کجا، سور کجا؟»
اما مرگ تنها گوش می داد !!
زندگی فریاد زد: « دیوانه، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم؟؟؟»
و مرگ آرام گفت: « تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده
اید»
خدا جواب داد : « گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت
را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو . ايمان را نگهدار و ترس را به
گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد.»
:: بازدید از این مطلب : 3077
|
امتیاز مطلب : 51
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13